تبليغاتX
اسماء




























اسماء

در خانه کنیزی داشت، که نامش اسماء بود

چند وقتی بود نماز شب نمی خواند؛ نه اینکه نمی خواست، بیدار نمی شد، دیگر نیمه شب ها با صدای زنگ موبایل از جا نمی پرید و صورتی به وضو تازه نمی کرد، درست مثل فیلمها، با چشم هایی که زیر پلک ها زندانی شده بود دست می برد و موبایل را خفه می کرد... نماز صبح هم...

............................................................................................................................

عادت داشت رانندگی که می کرد چیزی گوش می داد. سی دی سخنرانی آقای مجتهدی ( خدا بیامرز) را گذاشته بود. سخنرانی ها در حوزه ی تهران بود، بازار قدیم. حاج اقا توی سخنرانی داد میزد:" طلبه ها! گناه!!! گناهه که پدر آدم رو در میاره!!! اگه حال نماز نداری، اگه حال دعا نداری... گناه پدر آدمو در آورده...!!!"

....

طلبه که نبود... اما پدرش در آمده بود.

نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 21:32 توسط اسماء|

مطلب می نویسم، خیلی هم با دقت و وسواس، وقتی می نویسم یکی دوبار از اول تا به انتها می خوانم، کم و زیاد می کنم، زیباتر می نویسم...ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ... یک تیک می خورد، یعنی که کارت درست بود، حالا همه می توانند بخوانند. بعد هم سریع: مشاهده ی وبلاگ، می خواهم ببینم مطلبم در قاب وبلاگ خوب جا گرفته یا نه، میخواهم همه چیز خوب باشد، گه گاه مجبور می شوم به "مدیریت مطالب قبلی" هم سری بزنم.

هر روز به صفحه ی مدیریت سر می زنم، یک نفر که کامنت می گذارد خوشحال می شوم و حتما مقیدم که به کامنت ها پاسخ بدهم، این را ادب می دانم و ... حالا نه اینکه فکر کنی می خواهم دوباره هم بیاید و کامنت بگذارد، ادب وسیله نیست برای این هدف، نه اینکه خودم را گول بزنم ها... نه... دارم سعی می کنم که حتما فقط به خاطر ادب باشد و نه چیز دیگر. این هم رابطه است دیگر... هر کنش، یک واکنش... دارم سعی می کنم...

بالاخره من هم انسانم، می نویسم ، نظر دارم، دوست دارم بقیه هم بدانند... جدای از  این، بعضی مطالب واقعا مفیدند و می دانم که تاثیر داشته اند روی دوستان و اطرافیانم.

خوشم می آید که وبلاگ نویس حرفه ای بشوم؛ مثل اینهایی که سال هاست وبلاگ دارند و الان وبلاگشان را خیلی ها می شناسند، وبلاگ برتر می شوند و مردم به خودشان زحمت می دهند تا مرتب وبلاگ آنها را چک کنند و حتما نظر بگذارند... دوست دارم، این هم برای خودش یک دنیایی است، اینجا هم دارم شخصیتی پیدا می کنم.

حالا نه اینکه فکر کنی فقط همین ها باشد، بی هدف نبود این وبلاگ زدن، یا اینکه هدف فقط آنها که گفتم نبود، هدف آسمانی هم داشتم و دارم... گفتم گاهی به مطلبی می رسم، حدیثی، فکری، تجربه ای... در میان بگذارم شاید که تاثیر بگذارد. گفتم این یک مسیر خوب است که خیلی ها را درگیر کنی...به فکر وادار کنی... کمی که گذشت حتی احساس مسوولیت هم پیدا کرده بودم... انگار که باید یک کاری می کردم... انگار که عرصه خالی بود و جای من یکی کم بود...

هنوز هم این حس هست، هنوز هم قصد خدایی هست، بالای همه ی نیاز ها و لذت ها پست انسانی که به خاطر نبودن خلوص سراغ آدم می آید.

می خواهم باز هم فکر کنم... تا پست بعدی...

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 0:52 توسط اسماء|

به آدم ها نگاه می کنم، از همان هایی که تا چشم توی چشم می شویم نگاه را از هم می دزدیم، یعنی که من نگاهت نمی کردم.

بیشتر توجهم به چادری هاست، باز هم مثل همیشه ته دلم به برخی می گویم:" کاش تو جادری نبودی...کاش."

*

من چند سوال دارم: چه می شود که یک دفعه چادرهای طرح دار  آنچنانی مد می شود؟ چه می شود که یکباره به جای اینکه این چادرها را از روی کدرشان بدوزند از روی براقش می دوزند؟

یا اینکه چرا یکباره چادرهای گیپور قدیمی مد می شوند و دوباره زود هم از مد خارج می شوند؟

چادر طرح دار هم یک مدل نیست، پارسال یک مدلش مد بود، با طرح های برجسته، امسال یک مدل دیگر با طرح های براق، همان که مامان ها در مهمانی های رسمی سر می کردند.

چه می شود که یک دفعه روسری های براق ساتن مد می شود؟ نمی دانم چرا اما چادری ها خوب استقبال می کنند.

چه می شود که یک دفعه پارچه ی چادری کن کن مد می شود؟

انگار این روزها بازه ی زمانی تغییر مد چادری ها کم شده، دقت کردی؟

سوال دارم، نمی دانم از کجا اینها مد می شود. از کجا مغازه ها یک دفعه انگار که یک نهضتی باشد، جنس هایشان را تغییر می دهند. من نمی دانم که مد چقدر باید باشد و چقدر نباید باشد. سوال دارم.

دیشب یک چیز خواندم که سوختم...

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 0:1 توسط اسماء|

ملت زده به سرشان، باز عاشق شده اند. یکی یک زیر انداز زده اند زیر بغل و آمده اند به خیابان. نمی دانم چرا اما بی ریایی از سر و رویشان می ریزد، از لباسهایشان هم معلوم است، چرایش را نمی دانم، اما می دانم همین بی ریایی است.

همه خودمانی اند، تا بخواهی چادر است و ریش.چادری ها آرایش ندارند و تا جایی که دیدم موهایشان پیدا نیست، صورتشان معلوم است اعم از دوچشم و یک بینی و دهان، گاهی کمی بیشتر، گاهی کمی کمتر. اینجا یک طوری راه می روم انگار ملک پدری ام باشد، دیگر هیچ نگاهی از من شاکی نیست، هیچ نگاهی مواخذه ام نمی کند.

اول که می رفتی تا جایی پیدا کنی، چشمت به آسفالت بود و گوشت به بلندگوها... "آقا" شور می دهد و ملت داااااااد می زنند و تایید می کنند. هرحا لازم باشد "آقا" مکثی می کند برای شعار مردم، گاه و بی گاه هم می شود کسی بی موقع داد میزند تکبیر... و خطاب آقا که:"توجه کنید..." بعد هم صدای خنده ی ملایم مردم... ایرانی جماعت است دیگر...*

خیلی شلوغ است، دارم می روم نمی دانم کدام کوچه ی نمی دانم کدام خیابان، با این همه خیالم راحت است که هیچ کس تنه نمی زند، همه اهل رعایتند.

نشسته ایم در صف، تقریبا خیابان پر شده و صفها تشکیل شده. همین موقع خانم کنار دستی ام مثل من حواسش چمع شده به صف ها، هر کس هر جا رسیده برای خودش و دوستان مسجدی و دختر خاله و... صف تشکیل داده، آن طرف هم که برادران محترم دوش به دوش خانم ها نشسته اند، اتحاد است دیگر. من و آن خانم به هم نگاه می کنیم و می خندیم. اشکال دارد می دانیم، اما نمی دانیم چرا خیلی هم معترض نیستیم. یک خانم آمده می خواهد بین صف ما و صف جلو باستد.می گویم:" خانم اینجا صف نیست." آن یکی می گوید:" وایسا، متصله دیگه." می گویم که آخر صف نیست، می گوید ولی متصل است که ... می خندیم، یک نیمچه صف هم آنچا تشکیل شد... ایرانی جماعت...

یعد از نماز، نخود نخود، هرکس یک سمتی می رود. سرم پایین است اما صداها را می شنوم. یک خانمی از آن دور دوستش را دیده داد می زند: "به به! خانم..." به هم می رسند و سلام و احوال پرسی و روبوسی. اولی می گوید:" عیدت مبارک عزیزم!" هر چه فکر می کنم کدام عید، چیزی به ذهنم نمی رسد، خنده ام می گیرد. جلوتر که می روم، از بلند گوها صدای سینه زنی پخش می شود، باز هم خنده ام می گیرد، نه حکمت تبریک عید را می فهمم نه حکمت سینه زنی را، جان یه جانمان کنی ایرانی هستیم.

رفتم داخل مترو. مترو پر شده از خانم ها چادری که موهایشان بیرون نیست و آرایش ندارند، یک دو نفر بدحجاب هم هستند که هم مسیر شده اند، حالشان را که می بینم یاد حال خودم میفتم در روزها ی عادی مترو. دلم می خواهد رو به جماعت بگویم:" کجا بودید این همه وقت؟ دلم تنگ شده بود..."




* برخی رفتار هایی که در تعریفشان کنیم خواهیم گفت:" رفتارهایی است که "فقط" از "ایرانیان" سر زده و قابل تعریف به اجزا نیستند."

** عکس ها از سایت لیدر.آی آر 

عکس های بیشتر را از اینجا ببینید.

نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 21:12 توسط اسماء|

بهارتان مبارک باد...

                   

پیامبر نور و رحمت(سلام و درود خدا بر او و خاندان پاکش):

أَلشِّتـاءُ رَبیـعُ الْمُـؤمِنِ یَطُولُ فیهِ لَیْلُهُ فَیَسْتَعینُ بِهِ عَلى قِیامِهِ وَ یَقْصُرُ فیهِ نَهارُهُ فَیَسْتَعینُ بِهِ عَلى صِیامِهِ؛

= = = = = = = = = = =

زمستان بهار مؤمن است، از شبهاى طولانى‏ اش براى شب زنده دارى، و از روزهاى کوتاهش براى روزه‏ دارى بهره مى‏ گیرد.


وسائل الشیعه: ج۷، ص۳۰۲، ح۳

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 20:53 توسط اسماء|

زبانم ققل شده...

بانو... تسلیت...

                                                                                   

نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت 23:13 توسط اسماء|

وضو گرفت و ایستاد به نماز. اول وقت بود، تازه اذان مغرب تمام شده بود.

نه اینکه فکر کنی خیلی مقدس بود و خیلی زاهد، نه، اتفاقا همین پیش پای اذان گناه کرده بود. 

نه اینکه فکر کنی گناه کوچک و ساده ای بود... نه اینکه فکر کنی اولین بارش بود، 20 بار بیشتر توبه شکسته بود... حکمش را هم میدانست... خدا لعنت کرده بود اهل این گناه را...

Flash Back

(صدای اذان)

با خودش گفت الان رو ندارم نماز بخوانم... بعد از این گناه...

کمی فکر کرد، توی ذهنش یک معادله چیده شد: 

خدا: گناه نکن، نماز اول وفت بخوان

شیطان(نفس): گناه کن، نماز (اول وقت) نخوان

رفت وضو گرفت، نخواست یک بار دیگر از شیطان گل بخورد.

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 19:27 توسط اسماء|

گویای همه چیز است...

یک شب بی نماز شب نداری                       یک دم بی ذکر به لب نداری

نماز تو به خیمه ی سوخته                           عباد را عبادت آموخته

هیچ گلی ندیده خندیدنت                             مگر به لحظه ی حسین دیدنت

نیست فلک به قد همپایه ات                         سایه ی تو ندیده همسایه ات...



تسلیت عرض می کنم....

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 6:40 توسط اسماء|

از همان ابتدا با خودم گفتم وبلاگ مثل بچه ی آدم می ماند، باید بهش برسی و روز به روز بزرگش کنی... این چند وقت واقعا کم کاری کردم.

از همه ی افرادی که آمدند و نبودیم(!!!!) عذر خواهی می کنم و احتمالا تا دو هفته ی دیگر هم...

التماس دعا...

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 8:27 توسط اسماء|

پوشک مولفیکس:

نه اینکه ... نمی دانم چرا سر این آگهی بازرگانی، ناگهنان نظرم به این موضوع جلب شد.

یادم می آید _تا دوره ی راهنمایی را که خوب یادم است_ وقتی قرار بود در جمعی، تعدادی خانم را نشان بدهیم، که نماد قشر مونث جامعه باشند، چند خانم چادری را نشان می دادیم و یکی دوتا بی چادر با حجاب هم می گذاشتیم تنگش که... بله ما هم روشنفکریم و چادر ملاک نیست( خب واقعا هم نیست گرچه حجاب برتر است)... حالا که نگاه می کنی، در همین جمع های نشان داده شده که نماد قشر مونثند،نه اینکه برعکس شده باشد، اصلا خبری از چادری نیست... 

می شود این ادعا را مستند کرد: گرچه دانشجوی جامعه شناسی نیستم و مطالعاتم در این زمینه خیلی گسترده نیست، اما خوانده ام که آگهی های بازرگانی یکی از مواردی است که فرهنگ یک جامعه را به خوبی در خود انعکاس می دهد، و نیز فرهنگ سازی بسیار موثر است

از ترکیب دو گزاره ی بالا به دست می آید: یک مادر خوب که نگران راحتی و تمیزی نوزاد خود است، چادری نیست، مادر: بدون چادر... اینطوری نمادهایمان عوض می شود (این را خیلی با تسامح گفتم، اگر به من است می گویم نمادهایمان را عوض می کنند).

                           

 اضافه کنید به این همه ی تبلیغ هایی که در آن یک مادر خوب نقش دارد... الان که فکر می کنم در هیچ کدام یک مادر چادری جایی ندارد...

کم کم فاتحه ی نمادهایمان را می خوانند

                        

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 18:33 توسط اسماء|

اتاق عمل:

دکتر کودک تازه متولد شده را روی دستانش گرفت...

با صدای گریه ی بچه، نفس راحتی کشید و با خنده گفت:

"زنده است..."

....................................................................................................

سال ها بعد:

دعای عهد می خواند، بغضش می گرفت...

نفس راحتی می کشید و لبخند می زد... گریه اش که می گرفت...

خیالش راحت می شد ... که هنوز زنده است...

نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 13:25 توسط اسماء|

شهادت امام جواد (ع)، جوان الائمه را تسلیت عرض می کنم. (جوان الائمه: به قول آقای صابر خراسانی

نوشتن این مطلب به نیابت از این امام بزرگوار است... باشد که نظر لطفی کنند.

ناگهان از خواب پرید... تمام بدنش خیس خیس شده بود... عرق نبود... اشک بود... با بند بند وجودش گریه کرده بود...

از لابه لای صدای نفس نفسی که می زد، به خوابی که دیده بود... که نه، به لحظاتی که چشیده بود فکر کرد...

در جایی بی انتها ایستاده بود، دستهایش را جلوی صورتش با انگشتان باز نگه داشته بود و نگاهشان می کرد زار زار زار ...بهتر است بگویم ضجه می زد... فقط به این فکر می کرد: حالا که قیامت شده ، تو تا ابدِ ابد با این دستهای خالی ات می خواهی چه کنی؟ حالا که دیگر وقت جبرانی نداری می خواهی چه کنی؟ با این همه نداری می خواهی چه کنی؟...*

اشک امان نمی داد... **

(زمزمه در ادامه مطلب)

* شنیده ای می گویند یوم الحسرت...

** بعضی خواب ها را باید برای همه تعریف کرد... شما هم...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 10:16 توسط اسماء|

۱۶ آذر

تجمع بود، روبه روی دانشکده ی علوم. از دور پلاکاردهایشان معلوم بود و صدایشان هم می آمد. سال دوم بودم به گمانم، کنجکاو بودم ببینم حرفشان چیست، دردشان چیست؟

رفتم و حسابی این طرف و آن طرف تجمعشان را سرک کشیدم، پلاکاردها را خواندم، شعارها را شنیدم و به حرف های دو به دو و گروهی شان گوش دادم.

یکی از خواسته هایشان توی چشم بود، هم از پلاکاردهایشان معلوم بود، هم از حرف هایشان و هم از ژست و تیپشان. دوست داشتند آزاد باشند، می خواستند زن را از زندان حجاب آزاد کنند. مخصوصا آقایان خیلی اینجا دل می سوزاندند برای جنس زن. بغضشان این بود که دارید اشتباه می کنید، زن را محدود می کنید، هنوز به زن مثل هزاران سال پیش نگاه می کنید، آزاد کنید زن را! رها کنید و بگذارید عقل و علمش به این جامعه تزریق شود، بگذارید رها باشد از این چهار پاره پارچه! بگذارید همه ما (زن ها) را ببینند و تعامل داشته باشیم، تا پیشرفت کنیم، تا حقیقت و ارزش خودمان را ثابت کنیم. بگذارید متمدن باشیم!  دنیا عوض شده...تا کی می خواهید نیمی از پتانسیل و نیروی کشور را بپیچید لای قنداق؟

بگذارید شناخته شویم و خودمان را اثبات کنیم.

حرفشان این بود، حجاب را همان محدودیتی می دانستند که سد راه همه ی بهترین هایشان بود!

.........................................................................................................................

شب هشتم محرم بود، خیابان پنجم نیروی هوایی، نشسته بودیم در مجلس روضه و حاج آقا هاشمی نژاد روضه می خواند... غوغایی بود... میان همان گیر و دار... می دانید که ... ما همیشه می زنیم به صحرای کربلا، کربلا هم همیشه ختم می شود به دل یک بانو... همان که زینت پدرش بود، همان که زینب پدرش بود...

داد می زد روضه خوان... داد می زد و قسم می خورد... آن لحظه که بانو دوید به بالین علی اکبر(ع)... قسم می خورد روضه خوان... که اولین بار بود کسی حجم تن زینب را می دید...

اولین بار بود...

این جمله اضافه شد به مابقی دانسته هایم در مورد بانو... و شاهکار خلقت در ذهنم تجلی کرد!

نامش را همه می دانستند، زینب، عقیله ی بنی هاشم، گویی هر آنچه پدر و مادر از نیکی داشتند، در او به میراث گذارده بودند،محبوبه ی رسول خدا، نایب مادر، القابش شده بود.

 تفسیر می گفت برای زن های عرب، مسئله می گفت و درسشان می داد، همه او را می شناختند. او را می گفتند: عالمه ی غیر معلمه، ولیه الله، امینه الله!

 تک به تک ، یاور چند امام بود، مثل کوه، مثل مادرش، یار امام زمان خود بود، پدر، برادر بزرگتر... و اکنون هم... باکیه می گفتند او را! کمی هم روضه بد نیست... حسین کوچک دوید به سمت امیرالمومنین وگفت:" پدر، پدر! خدا به من یک خواهر داده!" گل از گلش شکفته بود و منتظر آغوش پدر بود! پدر گریست... حسین مبهوت شد...1   

نامش زبانزد خاص و عام بود! همه جای دنیا را می گشتی، کسی را همتای او مثال نمی زدند.... نه اینکه فقط درس می داد و تفسیر می گفت... گفته اند حسین کشته شد، و زینب خون حسین را در رگ های تاریخ جاری کرد... همان که کار را تمام کرد...


دو روی دو سکه! پست قبل را هم بخوانید...


1- برگفته از خصایص زینبیه، سید نورالدین علم الهدی، انتشارات مسجد جمکران، ص 64

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 13:29 توسط اسماء|

مهمانی:

مهمانی است... این خانواده ها کمی ظاهرا مذهبی ترند... خانم ها در آشپزخانه مشغول کارند... 

بلند شد، می خواست خانمش را صدا کند: "ما ما نش!!!!"

***********

اداره:

- حاج آقا فردا تشریف میارید؟

- بله با منزل خدمتتون می رسیم انشاالله!!

این انشاالله را هم بدجور می انداخت توی گلو!!!!

***********

مهمانی:

عمه خانم بزرگ فامیل است، اینجا هم یک مهمانی دیگر، کمی ظاهرا مذهبی...

عمه خانم می خواهد از آقا علی بپرسد خانمتان چرا نیامده:" مادر آقا محمد کجان پس؟ چرا نیامدند؟"

**********

خانه:

لوله کش آمده خانه. دختر بالاست و دارد درس می خواند، مادر هم پایین است، بالاسر اوسّا، پدر و برادرانش هم نیستند! صدای مادر می آید: "احمد!!! احمد!!!"

با خودش فکر می کند داداش احمد که خانه نیست، بعد دوزاری اش می افتد و جواب می دهد:" بله!"

***************************************************************************

تمام اهل شهر نام مبارکش را می دانستند: فاطمه!!!

پدر هم هر جا دستش می رسید قربان صدقه اش می رفت، فرق نمی کرد در مسجد باشد یا در خیابان بین اصحاب:" پدرش به فداش! پاره ی جگرم!"

آنقدر او را تکریم می کرد و آنقدر می بوسید که در تاریخ نقل شد!!

همه ی اهل شهر نام مبارکش را می دانستند!

نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 17:21 توسط اسماء|

هو:

هر روز صبح بیدار می شد و به نماز می ایستاد. تقریبا دو ساعتی می ماند در سجاده و فقط با خدای خودش نجوا می کرد.

..........................................................................................................

she:

 هر روز صبح که بیدار می شد چادر سپیدش را می کشید روی سرش و به نماز می ایستاد! یعنی که  خدا، سیاهی دلم را قایم کرده ام در این سفیدی... تو هم چشمانت را ببند و بگذار گم شود این سیاهی...

.......................................................................................................

هو:

کارهای روزانه اش را شروع می کرد اما همیشه آماده بود. زره و شمشیر و سپرش دم در بودند.  هر روز تمیزشان می کرد، تیغه ی شمشیر را تیز می کرد و سپر و زره را با روغن تمیز و نو نگه می داشت. منتظر ندای جهاد و جنگ بود تا لباس جنگی اش را به تن کند، اسب تیزش را زین و برگ کند و به تاخت بتازد به میدان جنگ و هل من مبارز بطلبد!!!

......................................................................................................

she:

کار روزانه اش را می کرد اما همیشه موبایلش هم کنار دستش بود و قرآن پخش می کرد. چای که دم می کرد دهانش هم به ذکر می جنبید... می خواست همیشه آماده باشد. منتظر ساعت 6 بود تا به سمت دانشگاه حرکت کند...

.......................................................................................................

هو:

انتظار به سر رسید و ندا آمد... با شوق زره به تن کرد و کمر سفت کرد، به تاخت رفت به میدان جهاد....

......................................................................................................

she:

ساعت 6 که می شد... لباس پوشیده جلوی آینه می ایستاد... چادرش را تاب می داد در هوا و می پوشید...

انگار که کار دقیقی باشد، آن را روی سرش جلو می کشید و بعد محکم نگهش می داشت. هر روز می رفت دانشگاه.

.......................................................................................................

هو:

نه اینکه بگویم عاشق جنگ بود، نه اینکه بگویم دوست داشت بمیرد و بمیراند... او هم َآدم بود، خسته می شد، مخصوصا این زره گاهی در آن هوای داغ... آخ انگار داغ می زدند به تنش!!!سنگینی این شمشیر و سپر... نای تنش را می گرفت...

نه اینکه خسته نمی شد... زخمی نمی شد... اما دوست داشت... خستگی برای خدا را دوست داشت، جنگ را دوست داشت چون برای خدا بود، هر روز در همان داغی آفتاب به تنش با زره داغ می زد... این داغ بندگی را دوست داشت!!

.....................................................................................................

she: 

نه اینکه بگویم....

اما دوست داشت.... 

این تاج بندگی را دوست داشت...





*منظور من نوعی است.

** یک نفر می گفت: شما با این چادر می روید دانشگاه ، به خدا خودش جهاد است...


نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390ساعت 16:35 توسط اسماء|

نگاه کردم به چشمهایش...

- بله؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟

- تو چیکار می کنی؟

- چی رو؟

-همین پست قبلیتو مثلا!

- کاری نمی کنم، یعنی چی؟

- بعضی وقتها پست هات فرق دارن، خیلی محجوبن، خیلی با حیائن!

سکوت کرد.

 راست نشستم، فهمیدم چیزی هست واقعا.

- هان؟

- نمی خندی؟

- نه بگو.

کمی مکث کرد : گاهی که خدا توفیق بده، چادر سرم می کنم... نیت می کنم و با حجاب می نشینم پشت کامپیوتر...

.......................................................................................

مهمان داشتند، نابینا بود.

تا فهمید مهمان می خواهد داخل شود از جا پرید و چادر به سر کرد. 

پدر پرسید:" دخترم چه کار می کنی؟ تو را که نمی بیند!"

رویش را سفت کرد و گفت:" پدرم، من که او را می بینم!"

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 21:9 توسط اسماء|

راه می روم...

قربهً الی الله...

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 23:26 توسط اسماء|

صبح  از خواب بیدار شد و به بدنش کش و قوسی داد.

به ساعت نگاه کرد: 7. یادش افتاد دیشب، نیمه های شب را خواب مانده بود...

یک قطره اشک...

خجالت کشید...

...

(زمزمه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 10:6 توسط اسماء|

*** پیش نوشت: شهادت صادق آل محمد (ص) تسلیت باد. این پست هدیه به پیشگاه مقدسش.***

سر کلاس نشسته بود و داشت جزوه می نوشت.

استاد بی درنگ مطالب را می گفت و همه بی وقفه، تند و تند یادداشت می کردند.

خودکارش شروع کرد یکی در میان نوشتن.

- اَه!!!

با عجله بالای صفحه را خط خطی کرد که جوهر خودکار درست شود... نشد... استاد بی درنگ مطالب را می گفت و همه تند و تند در حال نوشتن بودند.

چند بار محکم تکانش داد اما بی فایده بود. داشت از جزوه عقب می فتاد. با عجله دست برد در جیب کیفش و هول هولکی دنبال مداد نوکی اش می گشت. پیدایش که کرد از جزوه ی بغل دستی اش نگاه می کرد , تند تند کپی برداری می کرد. 

یکی دو پاراگراف عقب افتاده بود.

نوبت مداد نوکی شده بود، نوکش شکست.

- اه!!! لعنت...

استاد بی درنگ مطالب را می گفت و او بیشتر عقب می افتاد. 

انگار نوک گیر کرده بود. با عجله سر مداد نوکی را باز کرد، داغ کرده بود، دستش سُر می خورد... چند بار زدش  روی میز...

استاد بی درنگ مطالب را می گفت...

 با سوزن...دوباره بست...

  استاد بی درنگ...

زد که نوک بیرون بیاید... نشد... اه!!!....

  استاد...

 نشد!

مداد را کوبید روی میز و صاف نشست سر جایش.

- حالا که دیگه خیلی عقب افتادم... فایده نداره...


........................................................................

دستی زد و عمامه ی مشکی اش را جا به جا کرد. ادامه داد: هِی گناه های کوچک کوچک که کنی، بیشتر از خدا دورتر می شوی، اگر زود به خودت نجنبی و برنگردی، یک دفعه به خودت می آیی می بینی انقدر عقب افتاده ای که ... می گویی: دیگه بی خیال! من که خیلی عقب افتادم... دیگه فایده نداره...

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 22:2 توسط اسماء|

مقدمه نمی چینم.فقط:

به نظر شما چرا چادر به عنوان حجاب برتر معرفی می شود؟

                                    

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 21:3 توسط اسماء|


آخرين مطالب
» ...
» چزا وبلاگ می نویسم؟
» گوشه ی مترو
» غیر رسمی- گزارش از نمازجمعه تهران
» در زمستان ز مَستان باش...
» تسلیت
» دروازه بان
» گاهی یک شعر...
» آمدم نبودی
» کشف حجاب

 Design By : Pichak